مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
44
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
روزها پسر با پدر گفت : اى پدر ، مرا از تو تمنائى هست كه خاطر من ازو بگشايد . پدر گفت : اى فرزند ، تمناى تو چيست تا بجا آورم ؟ و اگر بايد روشنى چشم خود بدهم ، ترا به مقصود خواهم رسانيد . پسر گفت : همىخواهم كه قدرى مال به من دهى كه با بازرگانان به شهر بغداد سفر كنم و قصر خليفه را ببينم و دجله را تفرج نمايم . كه بازرگانزادگان ، صفت بغداد بسى گفتهاند و من اكنون بديدن آنجا مشتاقم . پدر گفت : اى فرزند ، بجدائى تو چگونه شكيبا توان بود ؟ پسر گفت : من اين سخن به تو گفتم و ناچار بايد بسوى بغداد سفر كنم . اگر بخوشى نباشد ، بناخوشى خواهم رفت . كه مرا در دل ، شوقيست كه آن شوق بدر نميشود ، مگر اينكه ببغداد برسم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و نود و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، پسر بازرگان با پدر گفت : ناچار بايد ببغداد سفر كنم . چون پدر دانست كه او از سفر ناگزير است ، از براى او سى هزار دينار بضاعت خريده ، او را با بازرگانان معتمد روانه كرد . و آن پسر با بازرگانان